خدا...،صداقت...،باران

تنهادرجاده یکرنگی

 

 

   دوستی دارم که در یکی از شهرستانهای محروم و دور افتاده زندگی می کند

   و البته به  سبب معلولیت شدید متحمل مشکلات مضاعفی است و مادرش

   که  آموزگار بازنشسته ای  است تنها شریک و  همراه  او در  این  زندگی  و

   جامعه ی بی رحم است.

   همت این دختر همیشه مرا مبهوت می کند ... از آن دسته  آدمهایی است

   که رنج کشیدنشان برای زندگی بیهوده نیست و  زندگی اش  به  رنجی  که

   می کشد می ارزد ، خلاصه آدمی است که فکرش و  قلمش و نوع نگاهش

   به هر چیز برای آدم الهام گر و پیش برنده است.

   چند روز پیش  با  ناراحتی می گفت  مادرم که به ضرورت و  برای بستن  یک

   قرارداد به بنگاه معاملاتی املاک  رفته بوده  با برخورد بدی  مواجه می شود

   تا جایی که به او گفته می شود برای  عقد هر قراردادی باید شوهرت  بیاید ،

   باید مردت بیاید ، غافل  که این  زن  بزرگ که  مردتر  از خیلی مردها  به  پای

   زندگی ایستاده، مردی در خانه ندارد... انگار که به طفلی گفته شود برو و  با

   بزرگترت بیا !

   راستی کرامت و شخصیت یک زن در جامعه ی ما تا به کی تخریب خواهدشد

   و اساساً پایانی بر این نگاه به زن متصوّر است؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/08ساعت 2:32 توسط آرزوی رهایی| |


Design By : Night Skin