خدا...،صداقت...،باران
تنهادرجاده یکرنگی
چقدر تکاپوی همه را برای بهار دوست دارم چقدر برای آمدنش بی تابم چقدر برای رسیدنش منتظرم و چه شکوهی دارد یک انتظار جمعی برای یک شادی که تنها ، از جانب خداست گاهی کلاف خواسته هایمان چنان درهم می پیچد که جوابی برای چرایی زندگی مان نداریم و مصائب درست از این جهت محاسن به شمار می آیند که در این مواقع جوابهایی برای ما تدارک می بینند. این آذرماه پرابتلا برایم این حسن را داشت که حالا بدانم دقیقاً از زندگی چه می خواهم . آری ، گاهی بازگشتن به حالت عادی که آن را کسل کننده می دانستیم ، آرزوی بزرگی می شود که مدام از خدا طلب می کنیم و همان حالت تکراری که پیش از ابتلا از آن خسته بودیم برایمان به رؤیایی در دوردست می مانَد! دیروز " ماهان " نوه ی همسایه مان ، مهمان محمد معین بود . در میان بازیهایشان ناگهان دیدم زنجیری پیدا کرده اند و خودکارها را به آن می بندند و یکی یکی روی صندلی آزاد می کنند یعنی به قول خودشان ماهیگیری می کردند. می دانستم همه ی کارها زیر سر محمد معین است چون زیاد به ماهیگیری علاقه دارد ، کاری که تا حالا نتوانسته ام اسبابش را برایش فراهم کنم ... و من نشسته بودم کنارشان و ذوق می کردم و به این فکر می کردم که همین پسر بچه های شیطان فردا روز شاید به مردهای پرغروری بدل شوند که هیچ چیز از خود بروز نمی دهند ، همین ها که امروز این قدر شلوغ و بی ریا و نمکین و دوست داشتنی اند!
| Design By : Night Skin |

